توی دانشکده حقوق ، استادی داشتیم که بسیار نسبت به دیر آمدن بچه ها حساس بود و گاهی از آقای تاجر ، کلید اطاق را می گرفت و پشت سر خودش می بست تا کس دیگری نیاید. گاهی البته برای کلاسهای ساعت 7تا 9 صبح ، حدود ده دقیقه ای - البته با عصبانیت شدید- ارفاق می کرد.
یکی از همین روزها ، هی بچه ها پشت سر هم می آمدندو اجازه می گرفتند و استاد با تأمل و خشم ، اجازه نشستن می داد. چهارمی پنجمی یکی از پسرها آمد ودر حالی که نفس نفس می زد اجازه نشستن گرفت .
استاد گفت : این تلویزیون جمهوری اسلامی ِ شما ! (همین طور) ، یک ترانه ای پخش می کنه می گه : اندک اندک جمع مستان می رسند...
پسره هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : استاد ! ناز نازان ، گُلعذاران در رَهَند !
و رفت نشست و بچه ها هم صرفاً به خاطر اینکه دنباله شعر را می دانست لبخندی زدند . اما یکی دو دقیقه بعد ، یکی از خواهران بسیار محجوب دانشکده ، در زد و وارد کلاس شد و به محض اینکه وارد شد تمام کلاس که حالا معنی دنباله شعر آن پسرک رند را فهمیده بودند زدند زیر خنده و آن هم چه خنده ای !
بیچاره آن خواهر ، هی به سر تا پای خودش نگاه می کرد که آیا اشکالی در او هست که همه خندیدند و نمی فهمید ماجرا چیست .
دکتر گفت : بفرمایید خانوم بنشینید .
و در کلاس را از پشت ، قفل کرد.
پ . ن : این خاطره را امروز وقتی داشتم خاطره نسبتاً مشابه یکی از بچه هایی که در گوگل ریدر نوشته بود را می خواندم به یادم آمد و گفتم در این ماه شادی و سرور و در آستانه بهار ، حتما به دل دوستان می نشیند.
پ . ن دوم : متن نوشته ای که در گوگل ریدر دیدم این بود :
اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند، رسید به اسم «بارانه».
شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده.
برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده!! :))




